تبليغاتX
شهر کوچک من
چس ناله های یه دختر ترشیده
نمی دانم چرا تا تقی به توقی می خورد اشکم جاری میشود . شاید خیلی خسته ام . این دو سه روزه آنقدد کار کرده ام که خودم هم به زنده بودنم شک کرده ام . بی بی آمد و من حالا می فهمم که چقدر دلم برایش تنگ شده بود . ......

و چقدر خاله بیچاره زحمت کشید در حایکه هیچ کس درست و حسابی ازش تشکر نکرد . مرضیه اینها اصلا نیامدند . من یه پارچه سبز پولک دار ( آخر سلیقه ! ) و چند تا شامپو که توی هتل بهشان داده بودند و یک گردنبند پلاستیکی سوغاتی گرفتم .( من ۲۶ سالمه ) اگه اینقدر برای خودشان کلاس نمی گذاشتند دلم نمی سوخت ولی سوخت برای خودم . برای خودمان که چند تا غربتی نوکیسه از خودشان تعریف می کنند و ماهم لبخند می زنیم . دلم برای بی بی سوخت برای شادیهای کودکانه اش . خدایا مرا هم به خانه ات دعوت کن ............

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم تیر 1384ساعت 21:45  توسط آرزو  | 

بالاخزه آمدند و رفتند . بابک نامزدش را نیاورده بود . خیلی طبیعی برخورد کردم .
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم تیر 1384ساعت 21:32  توسط آرزو  | 

فردا بابك با خانمش ميان . نمي خوام هيچ وقت بفهمه كه يه روزي خيال مي كردم اون شوهرم ميشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1384ساعت 2:5  توسط آرزو  | 

امشب عروسی دختر گلابی است و تا حالا ندیدمش و نمی شناسمش ولی امسدوارم خوشبخت بشه

راستی یه نمایشگاه مار نوی مدرسه بهشتی بر پا شده ............شاید رفتم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم تیر 1384ساعت 0:39  توسط آرزو  |