تبليغاتX
شهر کوچک من
چس ناله های یه دختر ترشیده
در حالیکه مامان اینا ۱۸۰ کیلومتر انطرفتر دارند خوش می گذرانند من اینجا با دلدرد مزمن سرو کله می زنم. ناهار را ساعت ۴ بعد از ظهر با بی میلی خوردم و شام هم هیچی

آه ۰۰۰۰ دلم برای تنهایی خودم می سوزد  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 22:29  توسط آرزو  | 

همش به خودم می گم چیزی نیست . فقط مزعرف گویی یه دختر بی حیلست . اما خودمو که نمی تونم گول بزتم . سیامک یه احمق بی غیرت دختر بازه . اگه دختره راست بگه و کس و کارش یه بلایی سر سیامک بیارن چی . اگه یکی از شبایی که شب کاره بریزن سرش و بکشنش چی .

حالم از این زندگی سگی به هم می خوره مامان و بابا هم سزشون و کردن زیر برف و به پسر دردونه شون می بالن . خدایا خودت یه راهی جلوی پام بذار

این سابوناتی های .... اصلا  ولش کن به درک  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1384ساعت 20:7  توسط آرزو  |