|
چس ناله های یه دختر ترشیده
|
|
|
|
||||
|
چند روز پیش اومدم نشستم و کلی چیز نوشتم که ماهها برای فرامش کردنشون تلاش کرده بودم . کلی دلتنگی . کلی گلایه . خشم قهر خلاصه همه چیزهایی که قرار بود یادم بره به خودم یادآوری کردم . نه از سر دلتنگی که به خاطر بیکاری شدید .نوشتم و خوب خودمو تخلیه کردم . بعد حدس بزنید چی شد؟ همش پاک شد . حتما یه حکمتی داشته .
حالا هم هرکار می کنم خوابم نمی بره . از بس که خوابیدم روزی حدالقل ۱۲ ساعت خوابم . بیکار و ناامید . پست بندی پاره وقتها شروع شده و من به دلم افتاده که امسال بیکار میمونم . حوصله سرکوفتهای مامان رو ندارم
+
نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 1:4 توسط آرزو
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دیشب داشتم فکر میکردم اگه فرشته آرزوها رو ببینمو یتونم سه تاآرزو بکنم چه چیزایی میخوام
اول از همه شفای مامانمه که حتی حاضرم به خاطرش تا آخر عمر نماز بخونم . دوم ظهور امام زمانه که از ترس خدا دومیشو معنوی میخوام . اما هر چی فکر کردم نتونستم آرزوی سوم را بگم . خیلی چیزا هست که برای خودم و اطرافیانم لازم دارم . اما وقتی فقط یه انتخاب داشته باشی مشکله بین خوشبختی خودت و دیگران یکیو انتخاب کنی .... ای فرشته آرزوها چرا فقط سه تا .... راستی بالاخره فهمیدم چرا وقتی میرم مسافرت دلم برای هیشکی تنگ نمی شه . فکر می کردم خیلی سنگدلم . اما درست بعد ازاینکه یه هفته مامانمو ندیدم دلم براش تنگ شد . چون من تو خونه بودم و اون مسافرت . چیزی که دلتنگی میاره دوری نیست بلکه در و دیوار آشنای خونه است که بدون مامان غریبه میشه . این فضا است که بدون هر کدوم از اعضای خونه کامل نیست . دلتنگی ها بیرون از خونه و تو محیط های غریبه کمرنگ ونامحسوس هستند . یه جایی خوندم ................................. کجات درد میکنه؟................................اینجام اینجا؟ ......................نه یه کم اینورتر اینجا؟........................یه کم عمیقتر اینجا ؟........................یه کم تاریکتر اینجا ؟.........................یه کم سخت تر اینجا؟...........................یه کم قلب تر آهان ............................................................................................................................ هزار تا کار هست که باید فردا انجام بدم و کلی کار دیگه که باید انجام میدادم . حالا با برگشتن مامان معاف شدم . مهمتر از همه باید گواهینامه ام رو بگیرم . ایندفعه دیگه تصمیمم جدیه . خستگی یعنی من . شاید باید رفت . شاید هم باید زد تو گوششو یه تصمیم جدی گرفت . و یه کار با حال کرد . خسته نشدی از اینهمه روزمرگی ؟
+
نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1384ساعت 1:43 توسط آرزو
|
|
|||||
|
|||||